امروز ياد داستان روت افتادم در واقع يجورايي ياد دو سال پيش خودن افتادم. شايد شباهت آشكاري بهم نداشته باشه ولي منو ياد زندگي خودم انداخت. دو سال پيش به يه كليسايي هلندي مي رفتم يك روز داشتم در اون كليسا كاري انجام مي دادم براي كليسا، همون لحظه يه دوست ايراني اومد جلو گفت، نياز نيست همه كارها رو تو انجام بدي اين همه آدم اينجاست، بعد سواستفاده مي كنند هيچ كاري انجام نميدن تو مجبور ميشي همه كارو به تنهايي انجام بدي. من اول يكم مكس كردم خواستم به حرف اون گوش كنم. اما يه لحظه يه صدايي از درون به من گفت؛ اگه همه آدم هاي دنيا اينجا باشن نخوان كمك كنند، تو به كار كردنت ادامه بده، به بقيه كاري نداشته باش كه كمك ميكنند يا نه! اينجا خونه خداست جايي نيست كه ببيني بقيه چيكار مي كنند يا نمي كنند! سرم انداختم پايين به كار كردنم ادامه دادم. هيچ وقت نتونستم با آدمايي اون كليسا ارتباط برقرار كنم، هيچ وقتي از بين اونا دوستي نداشتم. هيچ وقت نتونستم انرژي مثبتي ازشون بگيرم، هميشه فك ميكردم شايد يه خارجي هستم و شبيه اونا نيستم نميخوان منو تويي جمعشون بپذيرن!
اما حالا بر حسب جابه جايي هاي كه داشتم چند ماهي به يه كليسايي هلندي ديگه اي ميرم. اينها بدونه اينكه شناختي از من داشته باشن بدونه اينكه كمكي در كليسا بهشون كرده باشم تويي همون روز اول ورودم طوري با من رفتار كردن كه انگار سالهاست من رو ميشناسن و عضو كليساشون هستم! محبتشون رو بي دريغ نثار من كردن و من رو در آغوش گرمشون گرفتن، من در بينشون ديگه احساس اينكه يك خارجي هستم رو نميكنم بكله احساس ميكنم همه ما فرزند يك خدا هستيم و عضو يه خانواده هستيم! كمك هاي زيادي از طرفشون دريافت كردم و اونها هميشه دست هاي خداوند هستن تويي زندگي من، به من اجازه دادن در جشن هاشون در سرودهاشون در برنامه هاشون مشاركت داشته باشم. همه اينهارو گفتم كه اينو بگم، خيلي وقتا شايد فك كنيم خدا تويي زندگي ما نيست، چقد تويي زندگي ما مشكله. من تويي اون كليساي كه دو سال پيش مي رفتم، گاهي فك ميكردم خدا تويي خونه خودش با تمام كمك هاي كه مي كنم منو رو نمي بينه، احساس تنهايي ميكردم، احساس ترد شدگي كه تويي زندگي قبليم رو داشتم دوباره پيدا كرده بودم.
اما حالا از وقتي كه به اين كليسا ميرم دوستايي خوبي پيدا كردم و شدم جزو خانواده اونها و ديگه اون احساس تردشدگي رو ندارم، ايمان دارم خدا وفاداره به وعدهاش، خدا دنبال اينكه ببينه من مطيع هستم يا نه، وفادار هستم يا نه! و خدا داره تويي عمق زندگي من كار ميكنه. خيلي وقتا شايد از نظر سطحي يسري بركت هارو از من بگيره ولي هدف اينكه من رو در آخر با بركت هاي عميق تر وسيع تر پر كنه. همون كاري كه با روت كرد، شوهرش مرد و قحطي سرزمينشو فرا گرفت، اون مجبور شد براي جمع آوري غذا تويه مزرعه كسي ديگه اي كار كنه تا بتونه شكم خودشو مادر شوهرشو سير كنه، همين اتفاق باعث شد اون با بوعز مرد ثروتمند مرد خدا ازدواج كنه صاحب فرزندي بشه و فرزند اون پدربزرگ داود پادشاه بشه و از نسل داود عيسي مسيح متولد بشه. روت يه زن ساده اي كه همه اميدش در زندگي از بين رفته بود، اما اون به مادرش شوهرش و به خداي مادرشوهرش وفادار موند و خدا تويي زندگي اون زن ساده كار ميكنه از نسل اون كسي رو به وجود مياره كه نجات دهنده بشر ميشه! خدا تويي زندگي همه ما داره كار ميكنه در همه شرايط حتي در سخت ترين حالت ممكن پس نبايد نسبت به وعدهاش كه ميگه من بفكر فرداتون هستم نا اميد بشم.
وعده اميد بخش خداوند...ما را در سایت وعده اميد بخش خداوند دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 134